داشتم برا ف از چیزی که قبول کردم تعریف میکردم که ازم پرسید چرا این کارو کردی؟
انگیزه خاصی نداشتم.. میخواستم به چند نفر کمک کنم...
سکوت کرد و پرسید کی به تو کمک میکنه؟
من: هیچ کس...
فقط یه انرژی که از دست من و تو خارجه میتونه با این شرایط اینقدر بلندپرواز بارم بیاره... همون کمکم میکنه... همون که من لا رفیق له عه...
پ.ن : بعد امتحانا مینویسم از همه چی...
برچسب:
نویسنده: بهنام نظری
برچسب:
نویسنده: بهنام نظری
برچسب:
نویسنده: بهنام نظری
برچسب:
نویسنده: بهنام نظری
برچسب:
نویسنده: بهنام نظری
برچسب:
نویسنده: بهنام نظری
برچسب:
نویسنده: بهنام نظری
برچسب:
نویسنده: بهنام نظری
وقتی نیازت داره، نباشی هم هستی...
ولی وقتی نیازش داری،
هست و نیست...
منصفانه ی منصفانه...
برچسب:
نویسنده: بهنام نظری
الان درحالی دارم اینجا مینویسم که ساعت 9 میانترم دارم..
این چند روز تو دانشگاه اتفاقایی افتاد که بیشتر از قبل به هممون فهموند از ماست که بر ماست...بعدا راجع بهش مفصل می نویسم.
پ.ن1:ف جانم میدونم که زندگیت رو به آدما محکم گره نمی زنی، ان شاءالله آینده ای چندین برابر روشن تر با وجود آدمای فهمیده تر
پ.ن2:چقدر وجود قومیت های متفاوت تو دانشگاه قشنگه...
پ.ن3: امروز 31 فروردین 96 و تصمیمی که گرفتم رو یادم نمی ره...
برچسب:
نویسنده: بهنام نظری
یک شنبه 21 ساله میشم
نمی خوام راجع به اتفاقایی که افتاد حرف بزنم، چون خوباش هنوز نتیجه نداده و میخوام بداش یادم بره...
متر اندازه گیری م با آدمای دوروبرم اساسی فرق داره و این خیلی بده...
خدایا عاقبت بخیرم کن..
برچسب:
نویسنده: بهنام نظری
براش آرزو کردم که هیچ وقت محتاج بودن هیچ کس نشه مگر کسی که اونم محتاج بودنش باشه...
بره و روزگارش رو با آدمای بهتر و بیشتر از من بگذرونه...
همه ی حرفایی ک بهش زدم بخطر دروغی بودکه مدت ها بود می گفت و من فقط سعی در باور کردنش داشتم.. والبته که احمق پنداشته می شدم...
برچسب:
نویسنده: بهنام نظری